من و تو در تاريكي قدم بر مي داريم با جسم هاي نزديك به هم وجانهاي جدا
افتاده دوستانه لبخند ميزنيم واسرار خود را پنهان مي سازيم من ميخواهم
احساس تو را بفهمم پس تمامي آنچه هستم رابه تو تقديم ميكنم وهمه ئ
آنچه كه ميخواهم باشم همه را در دستان تو مي گذارم تا تو خود را بر من
آشكار كني !آيا هرگز ميتوان به آنسوي ديوار دست پيدا كرد؟؟چرا كه تمامي
آنچه من ميخواهم اين است كه لحظه ئ تورا در روشناي نظاره كنم اما اين
توي كه در ظلمت شب نهان شده اي ديگر نم توانم از گذشته فرار كنم
عشق اين نقاب را از هم دريده است و اكنون چونان ابر و باران مقروق گشته
ام و اين همه تنها بخاتر توست....گم گشته ام نجاتم ده! من همه آنچه
هستم را به تو هديه مي كنم وهمه آنچه ميخواهم باشم وهمه را در دستان
تو مي گذارم تا تو خود را بر من آشكار كني !آيا هرگز ميتوان به آنسوي اين
ديوار دست پيدا كرد؟؟چرا كه تمامي آنچه من ميخواهم اين است كه لحظه
ئ تورا در روشناي نظاره كنم اما اين توي كه در آن سوي رنگ شبانگاه نهان
شده اي ولي تمامي آنچه ميخواهم اين است كه يك بار براي هميشه و
دوباره تو را ببينم در انتظارت هستم .......در روشتاي ايستاده ام اما اين توي
كه درآن سوي ظلمت شب پنهان شده اي..... پس خواهش مي كنم از
ظلمت شب بيرون بيا.......
|
+|
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسط میثم شاداب
|
| ورود به سایت allchiz